بریده ای از رمان درخت معجزه ورزا
.ای کاش همه جهان چنین شب آرامی داشت وآن روزها پس از کتاب و لوح های فشرده موسیقی می توانست گریزگاه من باشد و مرور خبرهای روی خط اینترنت .از درگیری های امریکا با مردم بغداد .
من از تنهایی می گفتم و شیرین می گفت :نمی فهمم ! توبا من هستی و از تنهایی می گویی
به شیرین می گویم : این تنهایی درک عمیقی می خواهد وتو نمی دانی که چیست شیرین می گوید
-چقدر اخبار گوش می دهی ؟
مگر می شود ازدنیا بی خبر بود
-باخبر بشوی که چه ؟
وحرف زدن شیرین وصحنه های محاکمه صدام در تلویزیزیون که هنوز -چهره کامل یک شکست خورده را به خود نگرفته است و مثل این که با عتاب به قاضی پرونده چیزهایی می گوید ومن تحمل نمی کنم و داد می زنم که آدم چقدر باید بی شعور با شد که وقتی همه دنیا به او می گویند (جنایتکار )بازهم از خودش دفاع کند
شیرین می گوید :تو چرا داد می زنی ؟!حتما خودشان یک بلایی سرش می آورند .
به یاد پدر می افتم که از زیر آوارهای یک بمباران چند کودک را نجات داده بود وحالا نیست تا ببیند روزگارعوض شده وشاید بهتر هم همین است که نیست و نمی بیند آدم ها چقدر عوض شده اند ودیگر مثل دوره جنگ به فکر هم نیستند وثروت اندوزی وبرج ساختن و هزار راه برای زر پرستی و رانت خواری و... پیشه کرده اند.
آخرهای شب دوباره سروقت بازی کامپیوتری می روم .
قهرمان تا مرحله چهارم پیش می رود ودر این مرحله باید همه سربازهای پایگاه را بکشد .با دستکاری دکمه های برج مراقبت زمینه برای پرواز هواپیما که دور از پایگاه قراردارد -فراهم می شود .
یک بار من ودیگر بار شیرین سعی می کنیم بازی راببریم اما کماندوهای دشمن خیلی قوی عمل می کنند وقهرمان تنهای ما با این که با کشتن سربازهای دسمن .رد شدن از روی آن ها وبرداشتن تفنگ ها امتیاز زیادی به دست آورده دوباره باید از صفر شروع کند
*****
به آدم هایی که در زندگی ام بوده اند وروی لحظه لحظه بودنم تاثیر داشته اند . فکر می کنم .
هرآدمی گلی است در زندگی من حتی آن ها که بد کرده اند غروب از خیابان های شهر به سمت خانه قدم زنان می آیم .
نرسیده به محل از دور اتومبیل بنز سیاه رنگی می بینم که درست جلوی خانه ما پارک شده است .نزدیک می شوم .دختری را با لباس سفید کنار خودرو می بینم .
پاهایم از رفتن باز می ماند .یک لحظه درنگ می کنم وبه او خیره می شوم .نمی توانم چیزی بگویم اما او ناگهان می گوید :شناختی به جا آوردی ؟!
-با دلهره می گویم تویی رزا
-پس خیال داشتی کی باشد؟...ببینم این خانه مال خودت است ؟
-شاید بله شاید نه
-خوب بنشین پشت رل برویم شهر را نشانم بده
ومن چه بی اختیار این کار را میکنم .
وباز جای شکرش باقی است اگر می گفت می خواهم بیایم داخل خانه به شیرین چه می گفتم ؟
وچه بهتر که تعارف نکردم یعنی از ترس تعارف نکردم میپرسم آخر ماشین به این خوبی را آورده ای توی این جاده ها ی پرخطر که چه بشود ؟۱
- بی خیال بابا !هیچی نمیشود
-ولی نشانی من را از کجا پیدا کردی
-بازهم بی خیال !وقتی کسی را بخواهی پیداکنی پیدا می کنی
تو اگر من را می خواستی توی لندن تنهام نمی گذاشتی
می خواستم از خودت عرضه نشان بدهی و بقیه راه را خودت بیایی آمریکا
- نه من با آن شوک تنها ماندن هیچ راهی جز برگشتن نداشتم .حالاهم که به من شبیخون زده ای و غافلگیرم کرده ای .
ورزا می گوید چقدر خنده دار حرف می زنی :شوک .شبیخون ... همه این کارها را به من نسبت می دهی ؟۱
-بله رزا خانوم همه این بلاها را تو به سرم آوردی
-بازهم می گویم بی خیال و بخند !
بعد رزا سیگار وینستونی از جیبش بیرون می آوردوبافندک به طرف من می گیرد تاروشن کنم .
رزا شیشه ماشین را پایین می آوردومی گوید :راه بیفت بچه ومن راه می افتم
واو دوباره می گوید من با این به سمنان هم رفته ام
- سمنان که بیابان است واین جا کوهستان و پر از پیچ و خم!
وبه طرف مرکز شهر می رویم ومنظره طلایی رنگ قلعه که رزا به آن خیره می شود .
می گویم رزا ما از بس این قلعه را دیده ایم . حواسمان به آن نیست وراحت می شود فهمید که هرکس به قلعه خیره می شود مسافراست واهل این شهر نیست ......
قلعه و درهای چوبی و تاریکی ایوان ورودی ... درایوان . کتیبه های سنگی و الواح دیده می شوند ویک توپ قاجاری که سر راه است
رزامی گوید ازقلعه چیزی نگفتی
در حیاط قلعه قدم می زنیم ومی گویم این جا ارگ حکومتی اتابکان لر بوده که روی دژشاپورخواست بناشده و قاجار اسمش را فلک الافلاک می گذارند و امروز قلعه خرم آباد ه....
و به رزا می گویم تو که همه فکرت سفر به آمریکا بود چطور شد که هوای غرب ایران به سرت زذ ؟
- دنیا که همه اش تهران ولس آنجلس نیست ...
چاه قلعه را که می بینیم رزا از نگاه کردن به انتها ی آن می ترسد ومی گوید یعنی زیر این چاه چشمه است ؟
-بله یک چشمه که می تواند هنگام محاصره قلعه ساکنانش را از تشنه گی و مرگ نجات دهد .....
رمان درخت معجزه ورزا ي -علي رضا كرمي-
تلفن مرکز پخش۸۸۰۵۹۳۱۹-۰۲۱








(عاشورای ۱۳۹۲هیئت حسینی پشت بازار خرم آباد)


شاعر : کرمی - علیرضا
علی رضا کرمی- خرم آبادی