تبليغاتX
....شعر وادبیات.......


....شعر وادبیات.......

علی رضاکرمی - خرم آبادی

درخت

از شعله می شکفد

 دل واپس هزار ترانه از یادرفته

کنار خواب باروت

وزمینی

سوخته رویای انار

میوه خدای جنگ وخون

کبوتر بابونه به منقار

پیامبر صلح

وکودکان خنده

بی خیال روزی که دست روزگار ازهم جداشان می کند

بی یارای چشم گشودن به سال های سخت

روزهایی از دلهره سنگ

وترس سرکشی دزدان دریایی

وهی غروب آب های دور

آفتاب  برآمدن از پیاله شرابی

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

در هوای بارانی این روزهای خرم آبادغزلی از شاعر همشهری ام مرا تحت تاثیر گذاشت تا قطعه شعری در استقبال آن بگویم علی زیودار سرو ده است :

عالم سرای بندگان تا خوب سلطانی کنی

دنیاست صحن ساحران تاصحنه گردانی کنی

جشنی است عالم ازازل هرجلوه طاووس تو

تا تشنه گان خویش را انگور مهمانی کنی

هودف زند خورشیددف هونی زند ناهیدنی

هو در طرب جبرییل هوتا زلف اقشانی کنی

هواسم اعظم یا علی هوبر زبان مصطفی

هوعید قربان آمده جبرییل قربانی کنی.....



وابیاتی به استقبال این غزل از من:

هویاعلی هلا به بزم ما نیا بی می ودف

هی هی خدای مهر ابری  تا که بارانی کنی

با ماه و زهره دف زدن در بزم انگور وغزل

حوروملک به نذر این می خانه قربانی کنی

داوود خوش خوان من مستانه است آوازتو

بی هول فتنه قصد این دریای طوفانی کنی

می خانه های غرب را حیران کند این می زدن

رندان شرق شرمسار این غزل خوانی کنی

خانه به خانه عشق را دریوزه کن درویش گل

دیوانه ای قلندری هوهوی عرفانی کنی

گیسو پریش با دها با دختر رز می بزن 

هندوی من جفا نکن باشد مسلمانی کنی
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

صدای لحظه های سرشار وهم می آید

اندوه کدام قصه می چشانی ام

که ازاین پیاله آواز ققنوس می شنوم

مرا از مسیر درختان حماسه عبور می دهی

رگ های طنین تو خونی باستانی دارد

وزندگی تشنه کلامی است

چیزی بگو مسافر

ازتفسیر زیبای پدیده ها

کنار این حس 

وتوحیران ماه بی تغزل

به آهنگ گیاهی ناشناس دل داده ای

چه ساده مرا شعله ور اسطوره می خواهی

ومن سیاوش لحظه های پاکی ام

در غفلت لحظه هایی که عبور زندگی است

                                                راه را می شناسم

ردپای توراکودکان بی قایق مصر بر کناره نیل دیده اند

باد از لای شاخه های نارنج صدایت میزند

چیزی با آب زمزمه می کنی

که خاطرت از تشنه گی ستیز رها شود

وبادها هیچ رازی ازنیستی نمی گویند

نه این بادها بوی بابونه نمی دهند

ودست های احساس

کنار خاک زیتون زار

به خواب مرگ رفته اند

ببین نخل های بصره

چقدر به گویش بدوی ات تشنه اند

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

ای تغزل روشن ای عشق

من با توعشق می ورزم

ازاین جا تا بلخ ازبلخ تا دمشق

کجایم می بری ای عشق ای عشق

کودک من می گوید من گاز گرفتنی نیستم

 بله همه ما بوسیدنی هستیم نه گاز گرفتنی

وگربه روی پیانو راه می رود

وتو از ناهمگونی این ساز نگاهت را برمی چینی

چنگیزر دربخارا و حجاج ابن یوسف در جای دیگر

فرقی نمی کند برای سفاکان خون ریختن

به قول هندی ها شودره همیشه شودره است

همیشه خشک وتر باهم نسوخته

 یاشاید هم سوخته باشد

فرقی نمی کند

 اصلا به توچه به من چه

کی گرگه؟

هرچیزی بگندد نمکش میزنند

 و وای به روزی که بگندد نمک

و این روزها  این مثل هم خنده دار شده

درست مثل فرهنگ گفتمان و سخنرانی یک نفر درباره مدنیت مدرن

حالا هرکس

این روزها هرچیز خنده داری خنده دار تر شده است

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

حالا من سکوت زخمی انسانم

صدای گمنام درختی دور

وتو آخر ین پرنده

حنجره ای خو نین داری

دراین منظومه

باسطر سطر گر یه

بهشت گم شده

میوه درختانت ممنوع است هنوز

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

دور از چشم عاصیان

باخاطری ازغم

به کوچه باغ ها پناه آورده ای

                                 ماه

درآسمان اندوه مردمی

که یارای خفتن ندارند

کنار ابر سیاه چرخ می زنی

کدام پرنده ای

این جا کرکس ها برای نوشیدن نگاه کودکان

                                                    بومی کشند

ومردگان سال های دور

حسرت چرخ زذن به گرد ماه

در کو یر تشنه گی دارند

وآن که از مزه نان

جنون خود را آواز می دهد

ناله کودک

کنار رگ های خشک سالی را

به کفتارها سپرده

ببین

چگونه کودکی از تلا لو آب های بهار

کنار خاک سترون

برنمک جاده لیسه میزند

آه

سیستان خاطره های خشک

مادر همه صحراها

به بی باوری کدام قبیله از رو یش باز ایستاده ای

ولبخند در رگ های فسرده نوید رو یش است

لبخند انسان کویر

کودک رو یاهای

آب وخاک وباد

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

***********

درباره انتقال آب سرچشمه های اشترانکوه ودز به قم باید گفت چرا در این مورد از دریاچه سد سفید رود وشاهرود در حو ضه آبریز خزر استفاده نمی شود وچرا لرستان وخوزستان را بیابان می کنیم آیا ازدست دادن خاک حاصل خیز خوزستان وبیابانی شدن لرستان وخوزستان زیان آورنیست ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

بارو بارونه بارون نم نم

شادی اوماه تا بار کنه غم ۱

خنده ات را گیسوانی بلند می پوشاند

زن سپیده موهوم و شبگیر رندانه ترین آواز

وترشی لیموها وگیسوان و دست ها

شعری برای تکیه دادن مهتاب شکفتنی

 وترانه کوه نشینان به رنگ گندم زار

- چی پلنگ زخمی گسنه د بیابو

شوه روز نلحق زنم چی طفل نایو۲

پیراهنت را بیرون بیاور

رقص برهنه ستاره

ونوای قصه ای

از بلندای خاطره

****

تویی که از ترانه ها روشنی

 ومویه مادر که این گونه آغاز می شود

ار ودل دارم که میلت بکنم سرد

چی کموتر شوبنالم دو سردرد ۳

کوهی یادر یا با این ترا نه

دل کوه بلن پر رمز و رازی

 غمی رود لطیف نغمه سازی

بیا ای همدم من نی بزن دوست

شب عشقی شب سوز و گدازی

سر کوه بلن نی می زند یار

بیا ای گرگ ماتم ای شب تار

چش کال و چش کال و چش کال

دلم سی وصل تو هی می زنه زار

سرکوه بلن مه بی قرارم

خدایا داد دل وکی بیارم

عقاب تیر حرده دس جورم

که دی نامردمی ها زار زارم

*************

۱/باران نم نم وشادمانی که با او می اید تاغم بار سفرببندد

۲/ناله شب وروز من مانند پلنگ پیر و طفل ...

۳/با رفتنت ازسردرد چون شب کبوتران مویه می سرایم

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

درخت

از شعله می شکفد

 دل واپس هزار ترانه از یادرفته

کنار خواب باروت

وزمینی

سوخته رویای انار

میوه خدای جنگ وخون

کبوتر بابونه به منقار

پیامبر صلح

وکودکان خنده

بی خیال روزی که دست روزگار ازهم جداشان می کند

بی یارای چشم گشودن به سال های سخت

روزهایی از دلهره سنگ

وترس سرکشی دزدان دریایی

وهی غروب آب های دور

آفتاب  برآمدن از پیاله شرابی

 شعر لری

کگی دسرکوه میحن م دبن حاری

اودسرمسی میحن م دبی قراری

 آوازخوانی کبک بر بلندای کوه ازسرمستی

وموییدن من در بن کوه از بی قراری

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

بی تو

پریشانی کودکانم را

کنار کدام ستاره بخوابانم

بی تو

 از کدام ستاره لالایی پریشان بشنوم

دستم رابگیر مادر

ترانه ای که از یاد برده ام را

دیگر باره زمزمه می کنم

ودریغ دستی برای گرفتن

- دالکم رتو مالگم چولووه

فینه قلاوان پوسی کولووه

دالکم رتو من منم تنیا

اوه شارستان زدیدم کنیا

اربونسیمی میری دی نمیایی

باروبونت مینیام هرچی بحایی

-------------------------------------------------------

وترجمان ناپذیری این بومی سروده ها:

مادر رفت و خانه ویران و ...

مانند قلندر ...راهی ....

تنها ماندم و

آب چشمه ساران را می گریم

نمی دانستم که برنمی گردی

که کوله باری از هرچه می خواستی .....

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

صدای لحظه های سرشار وهم می آید

اندوه کدام قصه می چشانی ام

که ازاین پیاله آواز ققنوس می شنوم

مرا از مسیر درختان حماسه عبور می دهی

رگ های طنین تو خونی باستانی دارد

وزندگی تشنه کلامی است

چیزی بگو مسافر

 

ازتفسیر زیبای پدیده ها

کنار این حس 

وتوحیران ماه بی تغزل

به آهنگ گیاهی ناشناس دل داده ای

چه ساده مرا شعله ور اسطوره می خواهی

ومن سیاوش لحظه های پاکی ام

در غفلت لحظه هایی که عبور زندگی است

                                                راه را می شناسم

ردپای توراکودکان بی قایق مصر بر کناره نیل دیده اند

باد از لای شاخه های نارنج صدایت میزند

چیزی با آب زمزمه می کنی

که خاطرت از تشنه گی ستیز رها شود

وبادها هیچ رازی ازنیستی نمی گویند

نه این بادها بوی بابونه نمی دهند

ودست های احساس

کنار خاک زیتون زار

به خواب مرگ رفته اند

ببین نخل های بصره

چقدر به گویش بدوی ات تشنه اند

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

هلا یا هو برا ای ماه نو ای شمس  تبریزی

چه می ترسی پروبالت بسوزد فتنه انگیزی

نه من تابت نمی آرم ودنبالت نخواهم کرد

هلاای عشق رودی تازه از باران پاییزی

واین جا مردمی از مهربانی شعرها دارند

وافسونشان نخواهد کرد جنگ هیچ چنگیزی

قلندر باز یاهو کن برا چرخی بزن یاهو

سکوت سرد بس کن هین که پر آشوب برخیزی

هلا یا هو علی مولای درویشان صدایم کن

برقص ای شعر ای شاعر که از این عشق لبریزی

پر از اشک است وآه بی نوایان روز گار سنگ

بیا اسطوره پا کی که خون دیو می ریزی

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)|

پرندگان از گرمسیر جنون می آیند

واسبی که شیهه کشان

ازآتش بازی رم می کند

خاطره ای تلخ را می انگیزد

سواره ای ازتبار خود دل کندو رفت

ودیگر درمهتاب شب

چکاوکی از خاطر کهکشان و زیتون

                                         آوازی نخواند

اکنون زنان کبودپوش

وحشت را اگر به نماز بایستند

کودکان که سکوت راتاب نمی آورند

زیتون ومیخک ترنم می کنند

آنان به روشنایی شیفته

وازتبار آیه های تکلمند

درتازگی نهال جریان دارند

وتواز مهد اعصار می آیی

با عطر خنک پونه

چشم هایت در صراحی شب رندان

وهراس تشنه گی گوزن

که درشقیقه ات موج میزند

واسبان لگام گسیخته

 سم بر سپیده ماه می کوبند

آه افسونی سرخ پوشان کولی

اولین قطره خون شهیدان غرناطه را

لبریز چکاچک شمشیر ترانه میکنی

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

رودی از فریاد

بلوط واسب را

به قلب  رویاهایت فروببر اسپی کوه

تسلای

 ستارگان نیم روزت

دختران سبز روی

دیگر ریحان وپونه نمی چینند

کودکانت انار چهره نیستند

ومادران

خلوت مالروهایت را از ابر خاطره

گل باران نمی کنند

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

قر ین گر یه بودن تاکی از بیداد تنهایی

خوشا روزی که ازبن برکنم بنیاد تنهایی

به سمت آبی فردا چراغ دیده افروزم

دراین شب ها که گرگ آسا بنالد باد تنهایی

دلم لبریز از داغ است و دارم آتشی روشن

به نزد لاله خواهم برد اینک داد  تنهایی

چنان نی بر مزار خود بگر یم تا دم دیدار

که این گرداب کهنه بشنود فر یاد تنهایی

بیا امشب به یاد زلف مشکینت دراین رویا

دمادم سر کشم باده به بادا باد تنهایی

لبم خاموش ودل دریای بی پایان ماتم هاست

من آن فریاد خاموشم رها در یاد تنهایی

به دنبال که می گردی چراغ دیده اندر کف

کسی سر بر نیارد زین خراب آباد تنهایی

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)|

نه به رنگ درختی

نه بوی پرنده می دهی

دیری است که چون رود از دشت می گذری

چه زلالی که لحن این خاک را نمی شناسی

راه گم کرده ای که ازکنار این کپر ها می گذری

 

انبوه درختان این وادی کدام پیامبر را سایبان بوده

که این همه شادی باد آورده می بینم

وچشمه تمام شب رسالت را می گرید

تو دهی میان آب هایی

وازمن جز جراحتی ناسورنمانده

بیغوله درحسرت عبور آدمی

درختی خشک

که آواز پرنده را هم از خاطر برده

واین جا کسی تازگی بوی نان را باور ندارد

همه چیز رنگ باخته است

به آهنگی از آ ن سوی جهان دل می دهی

وهنوز تازه ترین خبر

بوی خون وخاکستر می دهد

تانیستی ام چقدر مانده است

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)|

ترانه ای بخوان گیاه نو رسته

سرشارجنونی وتشنه گی

ومن از نخستین جرعه مستم

وبادهای عذاب

           بی درخت می وزند

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

                                                                                  برای  روح موسیقی در خرم آباد

                                                                                        ۰(علی اکبر شکارچی)

روشنای صدایت کنار ماه شعله ور

وآماس در یایی دور

از تراوش نگاهت

نه کودکی خاک وبازی را به خاطر داری

ونه رفتن پیاپی هم تباران را

خواهش تار یک پرنده وهیچ چیز دیگر روحت را

تکان نمی دهد

وآفتاب کال آن روزها  که ازسکوت لحظه ها می سرودی

وآهسته آهسته از خیالات کوچک دور می شد یم

وحالا چقدر از تنهایی پرنده لبریزند

دشت های تشنه همهمه

اسب و اندوه سواره ای

حتی شبحی از کودکی تلخ خاک

که میل تاختن دارد

حالا رود و بلوط را بنواز

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)| |

حالا من سکوت زخمی انسانم

صدای گمنام درختی دور

وتو آخر ین پرنده

حنجره ای خو نین داری

دراین منظومه

باسطر سطر گر یه

بهشت گم شده

میوه درختانت ممنوع است هنوز

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)|

درخت

از شعله می شکفد

 دل واپس هزار ترانه از یادرفته

کنار خواب باروت

وزمینی

سوخته رویای انار

میوه خدای جنگ وخون

کبوتر بابونه به منقار

پیامبر صلح

وکودکان خنده

بی خیال روزی که دست روزگار ازهم جداشان می کند

بی یارای چشم گشودن به سال های سخت

روزهایی از دلهره سنگ

وترس سرکشی دزدان دریایی

وهی غروب آب های دور

آفتاب  برآمدن از پیاله شرابی

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت توسط علی رضاکرمی(خرم آبادی)|


Design By : Night Skin