....شعر وادبیات.......
علی رضاکرمی - خرم آبادی
شعری سرود که اگر راه نیما را می رفت شهریاری دیگر گونه بود و دریغا که ارتجاع ادبی اورا به راه دیگری رهنمون شد وشهریار تکرار مکرر حافظ شد که به قول فروزانفر این دیگر لطفی ندارد چند بیتی از افسانه نیما در شب تيره ديوانه اي كاو دل به رنگي گريزان سپرده در دره ي سرد و خلوت نشسته همچو ساقه ي گياهي فسرده مي كند داستاني غم آور اي دل من،دل من،دل من بي نوا،مضطرا قابل من با همه خوبي و قدر و دعوي از تو آخر چه شد حاصل من؟ جز سرشكي به رخساره غم مي توانستي اي دل رهيدن گر نخوردي فريب زمانه آنچه ديدي،زخود ديدي و بس هر دم از يك ره و يك بهانه تا تو اي مست با من ستيزي تا به سرمستي و غمگساري با فسانه كني دوستداري عالمي دايم از وي گريزد با تو او را بود سازگاري مبتلاي نيابد به از تو مبتلايي كه ماننده ي او كس در اين راه لغزان نديده آه ديري است كاين قصه گويند: از بر شاخه مرغي پريده مانده بر جاي او آشيانه. وحیدربا بای شهریار دنیا همه دروغ و فسوس و فسانه شد کشتی عمر نوح وسلیمان هم روانه شد نا کام ماند هر که دراین آشیانه شد وبالاخره من که از سریال شهریار کمال تبریزی راضی نیستم و یک کار مرده از آب در آمده شما چه می گویید واسبی که شیهه کشان ازآتش بازی رم می کند خاطره ای تلخ را می انگیزد سواره ای ازتبار خود دل کندو رفت ودیگر درمهتاب شب چکاوکی از خاطر کهکشان و زیتون آوازی نخواند اکنون زنان کبودپوش وحشت را اگر به نماز بایستند کودکان که سکوت راتاب نمی آورند زیتون ومیخک ترنم می کنند آنان به روشنایی شیفته وازتبار آیه های تکلمند درتازگی نهال جریان دارند وتواز مهد اعصار می آیی با عطر خنک پونه چشم هایت در صراحی شب رندان وهراس تشنه گی گوزن که درشقیقه ات موج میزند واسبان لگام گسیخته سم بر سپیده ماه می کوبند آه افسونی سرخ پوشان کولی اولین قطره خون شهیدان غرناطه را لبریز چکاچک شمشیر ترانه میکنی کسی نیست که شاعر باشد و نصرت اله مسعودی را نشناسد ، از بچه های تاتر گرفته تا شعر وهمه و همه این مرد نازنین و دوست داشتنی را با آن سگرمه های همیشه در هم کشیده اش دوست دارند . بی اجازه ی ایشان به معرفی او ومرور فعالیت هایش درهنرمی پردازم و امیدوارم اگر اشتباهی در موارد ذکر شده بود بر من ببخشاید . نصرت مسعودی از جمله هنرمندانی ست که اعتقاد به فعالیت تنها و تنها در یک ژانر خاص را ندارد . او ادبیات را گسترده تر از اینها می داند و هنر را همان آینه ی مولوی می داند که افتاد و شکست و هزار تکه شد . تکه ای شعر شد نصرت برداشت تکه ای تاتر شد نصرت برداشت تکه ای .... متاسفانه به خاطر به درازا کشیده شدن این پست مجبور به کوتاه کردن مطلب هستم پس با هم مروری داریم به فعالیت های هنری ایشان و در پایان شعری از او را با هم می خوانیم : نصرت مسعودی حدود 27 تاتر را در کارنامه ی هنری خود دارد ایشان استاد تاتر هستند و حق بسیاری بر گردن تاتر استان دارند . از مجموعه نمایش های ایشان می توان به : دیب – خوان هشتم – بچه ی تابستان – رستوران – صدای سیمره (برگزیده دوم نمایشهای روستایی کل کشور) – وقتی گیاه گریه می کند – یک پیراهن و یکگ ویولن-معدنچیان – آی بی کلاه و آی با کلاه - خواستگاری (اثر چخوف)- مضرات دخانیات (اثر چخوف) –آنجا که ماهی ها سنگ می شوند – خداحافظ اوربانوف و.... که متاسفانه دقیقن نمی دانم در چند تاتر برگزیده ی کشوری بوده اند . نصرت بازی در 9 فیلم کوتاه و بلند سینمایی راهم در کارنامه ی خود دارد از جمله : تنهایی درباد – آخرین تک سوار – یادهای ماندگار – یاد ایام – زیر آسمان نمک و ... از فعالیت های نویسندگی او چاپ 9 کتاب در حیطه ی نمایشنامه و شعر می باشد که 7 کتاب مجموعه ی شعر بوده و 2 کتاب ِ نمایشنامه بوده است از کتاب های ایشان : به لهجه ی برگ و به بام آبان(کتاب برگزیده ی کتاب استان ) – کی بر می گردی پارمیدا(برگزیده کتاب کنگره ی ملی شعر ایوار ) – شمایل گردان(برگزیده کتاب کنگره ی ملی شعر ایوار ) و... او در قصه نویسی هم رتبه هایی را در کارنامه ی خود دارد از جمله « قصه ی مسافر مشکی پوش »برنده ی جشنواره ی کانون های ایران و همچنین ردی بر برف فیلم نامه ی مشترک اوبا آقای جزایری ست که در جشنواره ی قصه نویسی روستاهای کل کشور رتبه دوم را به خود اختصاص داد . نصرت مسعودی همچنین نقد ها و پژوهش هایی در بار ه ی شعر و شاعری نوشته است که در روزنامه های سراسری کشور به چاپ می رسیده و می رسد همچنین از به همکاری های او با مامک ، پوشه، عصر آدینه ، ایران ، وازنا ، والس ، سپنج، امضاء ، مانی و... می توان نام برد ز او تشکر می کنم به خاطر شعر و اینکه اجازه می دهد او را به نام کوچک ِ بزرگش صدا کنم .با هم شعری از او را می خوانیم به دیدنت می آیم بی گل ، بی شیرینی و می بینی آنقدر گیسوان تو را ورق زده ام که تاریکم . در من خیره می شوی و می شوم ، آسمانی که مشت مشت ستاره به صورتش پاشیده باشند اما باغ های در آ ستین اش شرمسار سبد های خالی اند. به دیدنت می آیم بی گل ، بی شیرینی و به دل نگیر که مارا چون پار بیکار خواسته اند « ازمجموعه ی شمایل گردان »


| Design By : Night Skin |


