....شعر وادبیات.......
علی رضاکرمی - خرم آبادی
رودی از فریاد بلوط واسب را به قلب رویاهایت فروببر اسپی کوه تسلای ستارگان نیم روزت دختران سبز روی دیگر ریحان وپونه نمی چینند کودکانت انار چهره نیستند ومادران خلوت مالروهایت را از ابر خاطره گل باران نمی کنند خوشا روزی که ازبن برکنم بنیاد تنهایی به سمت آبی فردا چراغ دیده افروزم دراین شب ها که گرگ آسا بنالد باد تنهایی دلم لبریز از داغ است و دارم آتشی روشن به نزد لاله خواهم برد اینک داد تنهایی چنان نی بر مزار خود بگر یم تا دم دیدار که این گرداب کهنه بشنود فر یاد تنهایی بیا امشب به یاد زلف مشکینت دراین رویا دمادم سر کشم باده به بادا باد تنهایی لبم خاموش ودل دریای بی پایان ماتم هاست من آن فریاد خاموشم رها در یاد تنهایی به دنبال که می گردی چراغ دیده اندر کف کسی سر بر نیارد زین خراب آباد تنهایی قاعده ودر گریز از ساختارها وشالوده های خاص به این تن داده ایم غافل هستیم که این خود ارتباط دوباره با سوفسطاییان است که همه چیزی را در گفتار خود به سفسطه حق می دانستند وسقراط را که با آنان از در ستیز درآمده بود به شوکران مرگ محکوم کردند نه بوی پرنده می دهی دیری است که چون رود از دشت می گذری چه زلالی که لحن این خاک را نمی شناسی راه گم کرده ای که ازکنار این کپر ها می گذری انبوه درختان این وادی کدام پیامبر را سایبان بوده که این همه شادی باد آورده می بینم وچشمه تمام شب رسالت را می گرید تو دهی میان آب هایی وازمن جز جراحتی ناسورنمانده بیغوله درحسرت عبور آدمی درختی خشک که آواز پرنده را هم از خاطر برده واین جا کسی تازگی بوی نان را باور ندارد همه چیز رنگ باخته است به آهنگی از آ ن سوی جهان دل می دهی وهنوز تازه ترین خبر بوی خون وخاکستر می دهد تانیستی ام چقدر مانده است اودسرمسی میحن م دبی قراری آوازخوانی کبک بر بلندای کوه ازسرمستی وموییدن من در بن کوه از بی قراری سرشارجنونی وتشنه گی ومن از نخستین جرعه مستم وبادهای عذاب بی درخت می وزند در حالی که معنای غرب زدگی چیز دیگری است می توان در غرب زیست و غرب زده نبود ودر شرق اشراق ها سیر کرد وبه قول نیچه خدا در باور غرب مادیت محور مرده است واین معنی در ست غرب زدگی است آل احمد اگر بود می توانست در ک امروزی وتازه ای از غرب زدگی ارائه دهد ومی توانست رمان وداستان های کوتاه مناسبی بنویسد می بینیم که مدیر مدرسه او خاطره نویسی اواست از مدیریت یک مدرسه و.... ۰(علی اکبر شکارچی) روشنای صدایت کنار ماه شعله ور وآماس در یایی دور از تراوش نگاهت نه کودکی خاک وبازی را به خاطر داری ونه رفتن پیاپی هم تباران را خواهش تار یک پرنده وهیچ چیز دیگر روحت را تکان نمی دهد وآفتاب کال آن روزها که ازسکوت لحظه ها می سرودی وآهسته آهسته از خیالات کوچک دور می شد یم وحالا چقدر از تنهایی پرنده لبریزند دشت های تشنه همهمه اسب و اندوه سواره ای حتی شبحی از کودکی تلخ خاک که میل تاختن دارد حالا رود و بلوط را بنواز








| Design By : Night Skin |


